زلال آب
سلام
امروز هم چند عکس از زیبایی های طبیعت رو تقدیم می کنم به شما.
از آرام هم خیلی ممنونم به خاطر راهنمایی شون در کم کردن حجم عکس ها.
سلام
امروز هم چند عکس از زیبایی های طبیعت رو تقدیم می کنم به شما.
از آرام هم خیلی ممنونم به خاطر راهنمایی شون در کم کردن حجم عکس ها.
فصل چهارم از کتاب اشک و لبخند از مرگ شاعری زنده دل اما غریب در میان جهل مردمان سخن می گه. نام فصل رو به "مرگ شاعر حیات اوست" ترجمه کردم. امید که مورد توجه قرار بگیره و از خوندن این فصل از نوشته های جبران خلیل جبران لذت ببرید.
مرگ شاعر، حیات اوست.
بال های تیره شب، شهر را که دست طبیعت جامه سپیدی از برف بر او پوشانده بود، در بر گرفت؛ و در آن حال که باد شمال در اندیشه خشکانیدن باغ و بوستان بود، خیابان های شهر خالی از مردمانی شد که به خانه هایشان رفته بودند تا خویشتن را گرمایی بخشند.
در حوالی آن شهر کلبه ای قدیمی جا داشت که از سنگینی بار برف در آستانه فرو ریختن بود، و در پستوی تاریک آن، بستری حقیر با جوانی در حال احتضار که بر نور کم سوی چراغی خیره گشته بود؛ نوری که با وزش باد بر چراغ، سو سو می زد. وی که هنوز در بهار عمر خویش به سر می برد، به روشنی می دانست که لحظه آرامش بخش رهایی وی از چنگال عمر بسیار نزدیک بود. او با اشتیاق ملاقات مرگ را انتظار می کشید و در چهره رنگ پریده اش طلیعه امید، بر لبانش لبخندی غمناک، و در دیدگانش بخشش و آمرزش هویدا بود.
او شاعری بود که در شهر اغنیای زنده از گرسنگی در حال مرگ بود. وی را به این دنیای خاکی آورده بودند تا قلب های آدمیان را با سخنان شیرین و پربارش زنده گرداند. او با روح بلند خویش، فرستاده ای بود از سوی خداوندگار آگاهی تا روح آدمیان را تسلی بخشیده و مهربانی بخشد. لیک افسوس که وی این سرزمین بی احساس را بی نصیبِ حتی لبخندی از سوی ساکنان بیگانه اش، شادمانه وداع می گفت.
شاعر که واپسین لحظات عمر خویش را سپری می کرد، کسی را بر بالین نداشت جز آن چراغ که تنها همنشین او بود و تعدادی پوستین که وی نجواهای قلب خویش را بر آنان نگاشته بود. با هر چه توان در تن داشت دست ها را به آسمان بلند کرد و دیدگانش را نومیدانه رو به آسمان غلطاند، چنانکه گویی می خواستند از سقف آن کلبه گذر کنند تا ستارگان را از پشت نقاب ابرها ببینند.
و آنگاه شاعر گفت: " بیا ای مرگ زیبا، که روح من سخت مشتاق توست. بیا در کنار من و غل و زنجیر این زندگی را از من بگشا که از به دوش کشیدن آن درمانده ام. بیا ای مرگ شیرین! بیا و نجاتم ده از دست همسایگانی که مرا به دیده بیگانه ای نگریستند تنها برای اینکه من زبان فرشتگان را برای آنان تفسیر نمودم. بشتاب ای مرگ با صفا، و دور کن مرا از جماعتی که در کنج تیره فراموشی مرا وا نهادند چرا که من به سان آنان خون ضعیفی را نمی ریزم. ای مرگ مهربان! بیا و با بال های سپید خویش مرا دربر گیر، چرا که همنشینانم را به من نیازی نیست. در آغوش کش مرا ای مرگ، ای مرگِ لبریز از عشق و رحمت! لب هایت را بر لبانم نه، بر لبانی که نه بوسه مادری را چشیدند، نه گونه خواهری را بوسیدند، و نه نوازش سرانگشتان معشوقی را به خود دیدند. پیش آ و مرا با خود ببر، ای معشوق من، ای مرگ!"
در همان هنگام، بر بالین شاعر در حال احتضار، فرشته ای هویدا گشت با جمالی ملکوتی و آسمانی، و حلقه ای از گل های سوسن در دست. شاعر را در آغوش کشید و دیدگان او را برهم نهاد تا دیگر هیچ نبیند مگر با چشم دل. بر لبانش بوسه ای نهاد عمیق و طولانی و آمیخته با شرم؛ بوسه ای که لبخندی جاودانی برلبان شاعر نشاند؛ لبخندی نشان از خرسندی. و پس از آن دیگر کسی در کلبه نبود و تنها چیزی که بر جای مانده بود، پوستین ها و ورق هایی بود که شاعر، سخنان خویش را با تلاشی سخت و بی حاصل بر آنان نگاشته بود.
صدها سال پس از آن، زمانی که مردمان از خواب جهل برخاسته و طلوع آگاهی را نظاره کردند، تندیسی در یادبود آن شاعر در زیباترین باغ شهر بنا نهادند و هر سال جشنی برپا کرده و یاد او را گرامی می داشتند؛ یاد شاعری که سخنانش آنان را از بند رهانیده بود. آه که چه ظالم است این جهل!
با سلام
ترجمه فصل سوم از کتاب اشک و لبخند رو به شما تقدیم می کنم. اسمی رو که برای ترجمه این فصل انتخاب کردم منزلگه اقبال هست. این بخش به نسبت بقیه کوتاه بود ولی ترجمه اون برای بنده مشکل بود.
در ترجمه هر اثری اولین گام این هست که مترجم کاملاً متن رو درک کنه و منظور نویسنده رو دریابه. شاید جاهایی رو که بنده در اونجا به مشکل برخوردم مربوط به این قضیه باشه. امیدوارم که با ادامه کار و ارتباط بیشتر با اثر، ابهامات و گنگی ها برطرف بشه.
منزلگه اقبال
قلبم با دختر عشق به سخن پرداخت و چنین گفت:" ای عشق! خرسندی را کجا بیابم؟ شنیده ام که اینجا نزد تو آمده."
و دختر عشق پاسخ گفت:" او با انجیل خویش به میان مردم شهر رفته تا به موعظه پردازد. او به جایی رفته است که حرص و آز و تباهی بیداد می کند و ما را بدو نیازی نیست."
بخت و اقبال در طلب خرسندی نیست...
یک روح جاودانی هیچ گاه راضی نشود و هماره درپی تعالی است.
و سپس قلب من رو به حیات زیبایی کرد و گفت:" تو دانش بسیار داری. مرا از راز زن آگاه کن."
و او در پاسخ گفت:" ای قلب انسان! زن بازتابی است از خود تو. تو هر چه هستی، او نیز همان است و در هر مکان که به سر بری، او نیز همانجاست؛ او چون یک آیین است؛ به شرطی که نادانان تفسیرش نکنند و به سان ماه است اگر ابرها بر او نقاب نکشند. و همچون نسیمی است به شرط آنکه ناپاکان مسمومش نکنند."
قلب من سپس به سوی دانش، دختر عشق و زیبایی گام نهاد و گفت:" مرا خردی عطا کن تا مردمان را در آن سهیم نمایم."
و او چنین پاسخ گفت:" تو مگوی خرد، بلکه اقبال، چرا که اقبال حقیقی از برون به دست نیاید، که از درون مقدس ترین موجود هستی به وجود می آید. پس مردمان را در خویشتن خویش سهیم کن."
از همه دوستان به خاطر تاخیر چند روزه عذرخواهی میکنم. واقعا بعد از چند روز مشغله زیاد و درگیری (البته درگیری شیرین) با تدریس در کانون و یک سری درگیری های ( این یکی تلخ) اداری و سفری که با خانواده به استان زیبای همدان داشتیم تازه امروز صبح چند ساعتی وقت آزاد دارم.
ممنونم که سر زدید و از دیدن نظراتتون خیلی خوشحال شدم.