طبیعت لرستان (گَرین و پیرماهی)
امروز عکس هایی رو که هفته گذشته گرفتم تقدیم می کنم. عکس ها مربوط می شه به منطقه "گرین" و همچنین "پیرماهی" نزدیک منطقه "کاکارضا".
امروز عکس هایی رو که هفته گذشته گرفتم تقدیم می کنم. عکس ها مربوط می شه به منطقه "گرین" و همچنین "پیرماهی" نزدیک منطقه "کاکارضا".
همونطور که گفتم با امید به خدا ترجمه کتاب اشک و لبخند اثر جبران خلیل جبران رو شروع کردم. ترجمه فصل اول رو تقدیم کردم. و ترجمه زیر هم مربوط می شه به فصل دوم این کتاب به نام دو نوزاد .
"شاهزاده ای بر ایوان قصر خویش ایستاد و خطاب به جماعتی عظیم که بهر کاری گرد آمده بودند چنین گفت: " به شما و به سرتاسر این سرزمین نکو بخت شادباش می گویم میلاد شهزاده ای نورسیده را که نام و نشان خاندان اصیل مرا به ارث خواهد برد و به حق که از او بر خویشتن خواهید بالید. او دیگر طلایه دار خاندانی بزرگ وبلند آوازه است و آینده درخشان این مُلک بسته به اوست. پس اکنون آواز سردهید و به پای کوبی برخیزید." به یکباره آوای لبریز از شادی و شُکر مردمان، آسمان را غرق در نغمه ای شور انگیز نمود. و این گونه آنان آمدن فرمانروای جبار دیگری را خوش آمد می گفتند که با حکمرانی سخت بر ضعفا و با استثمار تن و مرگ روحشان، یوق ستم را بر گردن هاشان محکم می کرد. آری، برای چنان سرنوشتی بود که مردم آنگونه می خواندند و به سلامتی امیر جدید خویش جام ها سر می کشیدند.
در همان وقت، کودکی دیگر به این دنیا و به آن مُلک قدم نهاد. هنگامی که جمعیت با مدح و ثنای حاکمی مستبد، در بزرگ شمردن قدرتمندان و تحقیر خویش بودند، و فرشتگان آسمان بر ناتوانی و اسارت مردم می گریستند، زنی بیمار غرق در اندیشه بود. وی که در کلبه ای قدیمی و دورافتاده به سر می برد، بر بستری سخت و خشک از گرسنگی در جان کندن بود، و در کنار او طفل نورسیده اش که در قنداقی کهنه پیچیده بودش. او زنی بود جوان، مسکین و بینوا که بشریت وی را طرد کرده بودند و همسرش تحت ستم شاهزاده به دام مرگ افتاده بود با زنی تنها بر جای که آن شب خداوند یاری کوچک برایش فرستاده بود تا او را از کار کردن و از زیر بار زندگی محافظت نماید.
چون جمعیت پراکنده گشت و همه جا را سکوت در بر گرفت، زن بیچاره طفل خویش را بر روی پاهایش نهاده و بر چهره او خیره گشت و چنان بر وی گریست که گویی می خواست او را با اشک غسل تعمید دهد. سپس با صدایی کم جان از فرط گرسنگی، با کودک خویش سخن گفت: " برای چه آن عالَم روحانی را رها کرده ای و آمده ای تا با من در تلخی ها و رنج های این عالم خاکی سهیم گردی؟ از چه روی فرشتگان و عرش بینهایت را ترک گفته ای و به سرزمین بی مقدار و پر از مشقت و ظلم و سنگدلی آدمیان پا نهاده ای؟ و من جز اشک هیچ ندارم که بر تو ببخشم؛ آیا قادرم تو را به جای شیر با اشک دیدگانم خوراک دهم؟ و نیز لباسی از ابریشم ندارم که بر تنت بپوشانم؛ آیا بازوان برهنه و لرزان من تو را گرمی خواهند بخشید؟ حیوانات کوچک در مرغزارها چریده و به سلامت به لانه هایشان بازمی گردند؛ و پرندگان کوچک نیز دانه برچیده و با ارامش در میان شاخه های درختان به خواب می روند. و تو ای عزیز من، جز مادری، نه دلسوز که بینوا و درمانده، هیچ نداری.
و آنگاه طفل خویش را در آغوش ناتوان خود کشید و او را میان بازوانش فشرد گویا می خواست دو تن را ،همچون قبل، یکی کند. سپس به آرامی دیدگان را رو به آسمان بلند کرد و فریاد برآورد: " خداوندا! بر مردمان سیه روز سرزمین من رحمت آر."
در همان هنگام، ابرهای آسمان از چهره ماه کنار رفتند در حالیکه پرتوهای نور ماه از دریچه آن کلبه حقیر بر دو پیکر بی جان می تابید."
مخمل کوه یکی از کوه های بسیار زیبای لرستان هست. به خاطر گل سنگ های زیبا با رنگ سبز مخملی که در بهار روی سنگ ها رشد می کنن، به این اسم معروف شده.
Your Smile.I want to see Your Smile
But I got only sorrow, suffering
and blows from You
I have nothing, no light, no silence in me
It seems I don't deserve anything
That is why You are far, very far
But I wish to tell You that
without You
.My life is a barren desert
.It is all darkness
By: Sri Chinmoy
Excerpt from: My Flute
لبخند تو
می خواهم لبخند تو را ببینم
لیک مرا از تو تنها اندوه و رنج و نفرین نصیب است.
از خود هیچ ندارم، نه نوری و نه سکوتی
گویی که سزاوار هیچ نیستم؛
و همین است که تو از من دوری، دورِ دور...
اما خوش دارم به تو بگویم:
بی تو
زندگی مرا کویری است بی حاصل،
سراسر ظلمت است و سیاهی.
به نام او که آدمی را از عدم آفرید
اگر خدا بخواد ترجمه یکی از آثار بسیار زیبای خلیل جبران به نام "اشک و لبخند" رو شروع کردم. این کتاب دارای ۲۸ فصل هست با موضوعات متنوع درباره انسان و راز و رمز های درون او.

"خداوند بخشی از روح خویشتن را جدا نمود و آنرا به زیبایی شکل بخشید. باران رحمت خویش را بر وی فرو بارید و او را ظرافت و محبت عطا نمود. جام خوشبختی را به او داد و چنین گفت: " از این جام ننوشی تنها مگر زمانی که گذشته و آینده را از یاد بری که خوشبختی چیزی نیست جز اکنون." و جامی از اندوه نیز به وی داد و فرمود: " از این جام بنوش تا معنای لحظه های گذرای شادی را در زندگی دریابی؛ چرا که غم وا ندوه، بسیار با تو خواهد بود."
و خداوند عشقی به وی ارزانی داشت که با نخستین آه حاصل از خشنودی دنیوی، تا همیشه از وی دور گردد؛ و او را جذبه ای داد که با نخستین آگاهی وی از تملق، بر باد رود.
آنگاه وی را خردی آسمانی عطا نمود تا راه راست را به او بنمایاند و این خرد را در اعماق قلب و دیده اش نهاد تا نادیده ها را ببیند و در آن عطوفت و محبت به همه موجودات را نهاد. وی را جامه ای از امید بر تن کرد تنیده از الیاف رنگین کمان با دستان فرشتگان آسمانی. و او را در سایه ای از ابهام که همان سپیده دم حیات و روشنی است پنهان نمود.
و سپس خداوند آتشی غران از کوره خشم برگرفت و آن را با باد سوزان بیابان جهل، شن های تیز برّان ساحل خودپرستی و خاکی خشن از زیر گام های زمان در آمیخت و از آن انسان را آفرید. آنگاه به انسان قدرتی بی پروا داد که شعله می کشد و آدمی را به جنون می کشاند، جنونی که تنها با برآورده شدن امیال و آرزو ها فرو می نشیند. و در وجود آدمی حیات را که سایه ای از مرگ است جای داد.
آنگاه خداوند خنده کرد و گریست. عشق و شفقت بی حدّ خویش را نثار انسان نمود و او را در سایه هدایت خویش گنجانید."