سلام به زمستان و خداحافظ

سلام به شما

 

بالاخره بعد از مدتی طولانی باز سعادتی دست داد که در اینجا حضور پیدا کنم و کلامی بنویسم و تصاویری از زیبایی های سرزمینم به نمایش بذارم.

وقتی که من اینجا نبودم زمستون اومد و برف زیادی با خودش آورد. زیبایی ، پاکی و سپیدی برف کمتر از اعجاز بهار نبود. حس زیبایی که فصل سرمای امسال برای سرزمین ما به ارمغان آورد دلتنگی ما رو برای بهار کمتر کرد.

در حالی که کم کم داریم با زمستون وداع می کنیم و به بوی بهار و جوانه های روییده سلام می کنیم عکس هایی رو که از برف امسال در لرستان گرفتیم به شما تقدیم می کنم.


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

غزل خداحافظی

 به نام خدا

سلام به شما

 

با اینکه همیشه از اینکه آدم خودش رو به انجام یک کار خاص محدود کنه متنفر بودم و همیشه به خودم می گفتم که آدم باید درکنار کاری که می کنه یا درسی که می خونه به بقیه کارها و علائقش هم رسیدگی کنه اما خوب که فکر می کنم می بینم که بعضی وقتا آدم کاری رو شروع می کنه که به زمان و انرژی بیشتری نیاز داره و برای انجامش ناگزیره که انجام  بعضی کارهایی رو که بهشون علاقه داره متوقف کنه تا وقتی که کار اصلیش رو به انجام می رسونه. یکی از علائق بنده ترجمه ادبی و این وبلاگ هست. اما با پذیرفتن شغل مقدس و بسیار حساس معلمی و همچنین تصمیم بر شرکت در امتحان کارشناسی ارشد صلاح رو بر این دونستم که ترجمه رو فعلا فراموش  کنم و کار وبلاگ رو در این مدت متوقف کنم تا شاید بتونم به این دو کار بزرگی که شروع کردم بپردازم.

 

حالا هم که باید غزل خداحافظی رو بخونم و از دوستان خوب و مهربونی که در این مدت لطف کردن و با حوصله ترجمه ها و نوشته های بنده رو خوندند و و بنده رو از دونستن نظراتشون بی بهره نذاشتن بر خلاف میلم خداحافظی کنم. امیدوارم که بتونم بعد از این مدت برگردم و باز در مصاحبتشون باشم.

 

و حالا دعا می کنم و از خدا می خوام که:

 

خدایا بعد از اینکه ما بندگانت رو در مسیر هدایت خودت قرار دادی،

دلها مون رو سرگردان نکن؛

و از سوی خودت به ما رحمت و مهربونی عطا کن.

که تویی که بخشنده ای.

 

ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا

و هب لنا من لدنک رحمة

انک انت الوهاب.

 

در آخر هم دو عکس از گل های باغچمون که در بهار پررحمت امسال گرفتم تقدیم می کنم به شما...

 

 

 

زیر درخت بلوط

درخت بلوط-لرستانسلام

 

یکی دو هفته پیش مادرم تصمیم گرفتند بریم بیرون. هر چند توی تابستون و گرما بیرون رفتن نمی چسبه ولی مادرم دوست دارن که هر چند وقت یک بار تاب بازی کنیم. می گن برای سلامتی و نشاط مفیده!

با اینکه فکر می کردم منظره ای برای عکس گرفتن نمی بینم ولی دوربینو همراه بردم. به خاطر گرما خیلی خلوت بود. زیر سایه یک درخت بلوط نشستیم و ریسمون رو از درخت آویزون کردیم. چه بلوط های خوب و زیادی داشت. دیدم که تا حالا توی وبلاگ درباره درختان بلوط استان لرستان مطلب یا عکسی نذاشته بودم.

از جمله پوشش های گیاهی عمده لرستان درختان بلوط هست. درخت بلوط-لرستان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این بلوط های زیبا رو که می بینم یاد اون سنجاب توی فیلم "عصر یخبندان" می افتم!


درخت بلوط-لرستان

 

 

 

 

 

 

 

 

 





 

درخت بلوط-لرستان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

این هم منظره یک درخت بلوط زیبا. تاب بازی زیر درخت بلوط خیلی لذت بخشه.


درخت بلوط-لرستاندرخت بلوط-لرستان



 

 












 

 

 

 

 

 

 

 

 

 






تنه بلوط

 

 

 















 

 



یک داستان بامزه:

دختر عمه م و خانوادش چند سالی در زاهدان زندگی می کردند. یه روز یکی از اقوام مقداری بلوط براشون می بره. همسایه شون با بچه کوچیکش می آد خونه اون ها و بلوط های قهوه ای رسیده رو می بینه و با ترس و اضطراب به دختر عمه می گه که اینا فشنگن؟ از کجا آوردین؟! دختر عمه می خنده و می گه نه بابا اینا خوردنی اند و چند تاشون رو می ذاره روی بخاری. پوست بلوط ها که می ترکه و صداشون بلند می شه خانم همسایه دو پا داره دو پا دیگه قرض می کنه بچشو بغل می کنه و به فرار!! جیغ می زنه و می گه" نگفتم اینا فشنگن!"

در آخر هم از خدای بزرگ می خوام که قلب های ما رو در ماه پر از برکت رمضان لبریز از شادی و آرامش کنه و ترس و تقوی رو برای همیشه مهمان قلب های روزه داران کنه. آمین.

 

پاسخ دوستان

به نام خدا

 

سلام می کنم به همه دوستان و بسیار خوشحالم که ترجمه بنده باعث شروع یک بحث و ارائه نظرات عزیز دوستان شد. در پست قبلی چند کلامی از برداشت های خودم رو از سخنان خلیل جبران نوشتم. دوست عزیزم هما هم نظر خودش رو در این باره  نوشت و از طریق ایمیل فرستاد. بنده هم با اجازه هما اونچه رو که گفته دقیقا اینجا قرار می دم.

 

 

"سلام آزاده جان

 

...

 خوب درباره نظرت، بله، موافقم در عین حال که نیستم . مدل جدیده

اول بگم منظور من به نویسنده نبود. یا اینکه چه قصدی داره. می دونی چیه من یه خصوصیتی دارم اونم اینکه وقتی دارم رمان یا داستان می خونم ، خودم رو جای شخصیت متن قرار می دم و می رم جلو. مثلا فکر کن من رو موقع کتاب خوندن رو تختم نشستم ، بعد یه موضوع غمگین اتفاق بیافته من غمگین می شم و یا عصبانی و هنگام شادیها هم شاد. یهو دیدی مثلا گفتم ایول یا خندیدم. بعد مامانم میاد می گه باز این بچه جوگیر شد. یا حتی موقع خوندن متنهای اینترنتی. و حتی افراد دور و برم. خودم رو جای اونها می زارم و بعد نظر می دم. اینجاهم همینکار رو کردم.

 

ببین من سعی می کنم  در زندگیم دور و بریام رو درک کنم. برای همین خصوصیتم هم کلی تا حالا ضربه خوردم. چون خیلی وقتها اصلا خودم رو در نظر نگرفتم و رفتم جای اونا ، یکی نیست بگه پس خودت چی آخه؟!خیلی وقتها هم از کسانی که اشتباه های دیگران رو مورد نقد قرار می دن و انگار قاضی هستن بدون هیچ درکی خیلی برنده می گن اینکار اشتباه بود و به نقد یه نفر می زنن انتقاد می کنم و می گم مگه خودتون تا حالا اشتباه نکردین؟

 

ولی در دو مورد اصلا نمی تونم اشتباهاشون رو بپذیرم. یکی موتوریها که به خاطر شادی کردن احمقانه خودشون جون عزیزان خیلی ها رو گرفتن. و یکی هم افرادی که برای اینکه ما بهمون داره سخت می گذره و چون تاحالا کسی نبود به ما کمک کنه پس من هم به دیگران صدمه می زنم و حتی در بعضی موقع من هم گرگ می شم. یعنی چی آخه؟ نتیجه این برخوردها می شن دختر و پسرهای که به خاطر روابط غلط ضربه می خورن و چون ضربه خوردن به یه دختر یا پسر دیگه صدمه می زنن. چون فلان پسر یا دختر به من صدمه زد و صبر هم حدی داره. یا مردی که برای فشار زندگی ( مثلا مادی) خودش رو زیر ماشین می ندازه و می کشه که با پول دیه اش شکم بچه هاش رو سیر کنه . خیلیها می گن چقدر فداکار بود. حالا نمی گن که یک خانواده دیگه رو درگیر کردو  کلی درگیری در اون خانواده ایجا کرده و حتی در بعضی موقع با عث از هم پاشی خانواده اون فرد شده. و حتی اون آدم به فکر خانواده خودش هم نبود چون اونها رو تو سخت ترین شرایط تنها گذاشت و رفت. اون آدم فداکاری نکرد نه، فداکاری برای آدمهای بزرگ نه آدمهای که برای ضعف خود و فرار از مشکلات ساده ترین راه رو انتخاب می کنن.

گفتی براستی اگه کسی نباشه که راه زندگی رو به ما یاد بده و ما بزرگ بودن رو در اون ها ببینیم و یاد بگیریم، بزرگی رو از کجا کسب کنیم؟

در مورد سرزنش فکر می کنم جوابتو دادم. بنده کوچیکتر از اینم که کسی رو سرزنش کنم ولی اصلا این آدم رو نمی تونم به خاطر تمام کارها و جرمهای که انجام داد نمی تونم ببخشم و قبولش ندارم و همین و هیچ حرفی ندارم که بهش بزنم فقط نگاهش می کنم .و به عقیده من خداوند هیچ بنده ایش رو تنها نمی ذاره و برای همه اونها چیزی یا کسانی رو قرار می ده که راه زندگی رو پیدا کنن. فقط باید خوب دید و شنید. اگر غیر این بود پس عدل خدا چی می شد؟ و هر کسی توجیهی برای کاراش می آورد که کسی نبود که به من بگه؟ در ضمن من می شناسم پسری رو که برای اینکه پدرش مرد خسیسی بود و درکل خانواده اش به خاطر این پدر تحت فشار بود، دست به کار زد و با هزار سختی خودش رو بالا کشید و الان حسابی مستقل شده و خودش و خانواده اش رو تحت حمایت گرفته. و خیلی نمونه های دیگه...

بله ما نتجه عمالمون رو می بینم و باید مراقب طرز رفتار و برخوردمون باشیم و بدونیم هیچکدوم از ما خالی از اشتباه نیست. ولی در جامعه اون نمی دونم ولی در جامعه خودم با همه این بی امنیها و دزدی و قتلها به اون خانواده ها هم حق بده که نتونن به اون فرد اعتماد کنن، چون نگران خانوادهاشون هستن . مگه اینهمه نمونه ها نیستن که به همین بهانه ها خانه ها رو به غارت بردن و اون حالا هیچی به خانواده صدمه زدن و باز اون هم هیچی قتل کردن و باز اونهم کمه دربرابر تجاوز به زن و دختر ................فقط چند لحظه خودت رو اینور هم قرار بده.بغض اونقدر به آدم فشار میاره که دیگه نتونه توجیه اینکارهارو بپذیره خوب آدم صبر و تحملی داره.

ولی این رو هم  باید بدونیم که اگر برخورد اشتباهی با ما شد هم سطحی برخورد نکنیم و به پای همه نزاری و زود تصمیم گیری نکنیم. در ضمن ما آدمها باید کمک مون رو از خدا بخوایم نه از بنده خدا. یه داستان قشنگ که تو کتاب اخلاق دانشگاهی بود برات می ذارم بخون . قشنگه. از فواید درس خوندن در زندگی

 

باز تاکید می کنم من به نویسنده انتقادی نکردم. اون تصویر یه واقعیت رو ترسیم کرد همین. و واقعیت زندگی رو نشون داد. ما باهم هم عقیده ایم ولی نگاهامون به مسائل متفاوت همین. وگرنه من که احساس می کنم یه جورای داریم یه حرف رو می زنیم.

 

وای چقدر حرف زدم. وراج به من می گن

 

همیشه شاد باشی"

 

 

ممنونم هما به خاطر توجه و اظهار نظرت. من وقتی حرفای تو رو می خونم یاد سه سال پیش خودم می افتم یعنی وقتی که همسن تو بودم.

 

از رضا هم به خاطر توجه و نظرشون ممنونم؛ به قول ایشون خیلی وقت ها هست که خوشی ها انسان رو به غرور و سرکشی می کشونه. به قول اما علی(ع): مال مایه شهوت هاست.

بعصی مواقع برعکس، سختی ها باعث می شه که انسان دست به خیلی کارها بزنه. برای همین هست که امام سجاد(ع) از فقر به خدا پناه می بره و می فرماید:" اللهم انی اعوذ بک من الفقر."

 

همچنین ازآرام هم متشکرم که همیشه لطف میکنن حوصله به خرج میدن و نوشته های بنده رو می خونن. بله، وظایف جامعه در قبال افراد هم یکی از مسائلی هست که خلیل جبران به اون اشاره کرده. جایی که مرد در مدرسه رو می زنه ولی راهش نمی دن یا به سراغ شغلی می ره و او رو نمی پذیرند، همه نشان از بی توجهی های جامعه هست نسبت به افراد.

  

 

تحلیلی بر سخن خلیل جبران

به نام خدا

 

سلام می کنم به همه دوستانی که نوشته های من رو می خونند و عکس ها رو تماشا می کنند. خیلی خوشحالم که دوستان ترجمه ها رو به دقت می خونند و به محتوای اون ها توجه می کنند.

 

دوست خوبم هما جان لطف کردند ودر بخش نظرات، نظر زیبای خودشون رو درباره گفته های خلیل جبران در فصل پنجم کتاب اشک و لبخند به نام "گناهکار"  بیان کردند.

 

بسیار زیبا گفتی هما جان؛ انسان های بزرگ همیشه راه های درست رو پیدا می کنند و بهانه نمی آرند.

البته وظیفه بنده ترجمه سخنان این نویسنده بزرگ هست و تحلیل نوشته های ایشون کاربنده نیست. با خوندن نوشته های بیشتر از ایشون و آشنایی بیشتر با افکار این نویسنده متفکر خیلی از مسائل و تضادها حل می شه.

 

با این حال دوست دارم نظر خودم رو درباره این مسئله و تحلیل شخصیم رودر این مورد بیان کنم.

 

به نظر بنده روی سخن نویسنده با مرد گناهکار و توجیه کار او نیست، بلکه با آدم هایی هست که  اون قدر به مسائل و آدم های اطرافشون بی توجه اند و غرق در مسائل پوچ و بی اهمیت شدند که نمی دونند برای چه هدفی به این دنیا اومدند.ما به این دنیا اومدیم که با آدم های دیگه زندگی کنیم، زشتی های درون خودمون رو بشناسیم و به نیکی بدل کنیم و یاد بگیریم که چطور با آدم های دیگه برخورد کنیم، چطور حرف بزنیم، چطور نگاه کنیم و چطور مهربانی کنیم؛ چطور از غرق بودن در "من" و خودپسندی رها بشیم و انسان های دیگر رو ببینیم. وجودهایی که چون نام انسان بر اون هاست بخشی از روح و عظمت الهی به حساب می آند. و بفهمیم که "فقط من نیستم که انسانم..."

ما باید بیندیشیم که بی اهمیت ترین رفتار ما با دیگری چه اثرات عظیمی بر روح و وجود مخاطب ما می گذاره، حتی اگر این فرد گدایی باشه. ببینیم که برای خداوند تنها اخم پیامبری بزرگ در برابر مردی نابینا چه قدر بزرگه. بدونیم که کارهایی هست که نزد ما کوچک و بی اهمیته ولی نزد خدا بزرگه...

 

خود جبران هم در جملات آخر این فصل تا حدی منظور و هدف خودش رو از بیان این داستان بیان کرده.

 

درسته انسان های بزرگ در برابر مشکلات راه هایی درست پیدا می کنند و کمر خم نمی کنند. ولی همه آدم ها بزرگ نیستند. بیشتر آدم ها معمولی اند، با روح هایی حساس و توانی محدود. صبر آدمی هم حدی داره. تا حدی می تونه مقاومت کنه و در برابر سختی ها و ضربه های بزرگ تاب بیاره.

 

تازه ما در میان خانواده های فهمیده، تحصیل کرده و دلسوز بزرگ شدیم و خیلی چیزها رو ندیدیم. سختی ها و تحقیرهای جانسوز رو ندیدیم. در برابر بن بست ها قرار نگرفتیم. وقتی که از اندوه و غم ناشی از نامهربانی های روزگار خسته به خونه می آیم، در آغوش گرم و آرامش بخش خانواده تسکین می یابیم و قوت می گیریم، راه زندگی رو از اون ها یاد می گیریم و روحمون بزرگتر و آگاه تر می شه.

 

براستی اگه کسی نباشه که راه زندگی رو به ما یاد بده و ما بزرگ بودن رو در اون ها ببینیم و یاد بگیریم، بزرگی رو از کجا کسب کنیم؟ یعنی همه کسانی رو که جرمی مرتکب شدند، باید سرزنش کرد؟ من که هیچ گاه چنین کاری نمی کنم. بعضی وقت ها محیط جامعه و خانواده طوری می شه که آدم ها خوبی ها رو به فراموشی می سپارند و مجبورمیشند به خشونت و ...

 

خلاصه اینکه روح آدم ها خیلی حساسه و ما باید مراقب رفتار، حرف ها، لحن سخن، طرز نگاه و احساس قلبمون نسبت به آدم های اطرافمون باشیم؛ همونطور که احساس و نگاه های دیگران در برخورد با ما برامون مهم و تاثیر گذاره.

فکر نمی کنم خلیل جبران خواسته باشه بر چهره گناه نقاب توجیه زده باشه. از نظر من اون خواسته بگه:

خودخواه نباشیم. هر عمل و هر احساس ما عاقبت به سوی ما برمی گرده. همونطور که بدی اون جامعه درحق اون جوان عاقبت به خود اون ها لطمه زد.

 

به قول مولانای عزیز:

این جهان کوه است و فعل ما صدا                     سوی ما آید صداها را ندا

 

 

اشک و لبخند: گناهکار

با سلام به شما

ترجمه فصل پنجم از کتاب اشک و لبخند نوشته جبران خلیل جبران به یاری خدا انجام شد. نامی رو که برای ترجمه عنوان این فصل انتخاب کردم گناهکار هست.

و این هم داستانی است غم انگیز از خودخواهی آدمی و ویران کردن روح های پاک و قلب های ساده و مهربان. داستان آدم هایی که از نامهربانی ها و تحقیر های بی دلیل دیگران به تنگ می آن و ...


 

گناهکار

 

جوانی قوی جثه که گرسنگی وی را ناتوان کرده بود، بر پیاده گرد خیابان نشسته و دست خویش رو به سوی هر آنکه از انجا می گذشت دراز کرده و کمک می خواست؛ در حالی که بر لبانش سرودی غمناک از فنای عمرش جاری بود و از گرسنگی و تحقیر در رنج.

 

با فرارسیدن شب، لب و دهان جوان خشکیده بود ولیکن دست های او همچون شکمش خالی بود. بساط خویش جمع نموده و از آن شهر بیرون رفت؛ و در زیر درختی نشسته زار زار گریست؛ در آن حال که گرسنگی درونش را می گداخت، دیدگان حیرانش را رو به سوی آسمان بلند کرده و گفت:" ای پروردگار من! نزد اغنیا رفته و از آنان درخواست کاری کردم لیکن مرا بسبب ژنده پوشی ام از خویش راندند. درهای مدرسه را کوبیدم لیکن راهم ندادند چرا که بی مغز و کودن بودم. حاضر به انجام هر کاری بودم تا در ازای آن طعامی بگیرم ولی تلاش من بی اثر بود."

 

"پروردگارا! مشیت تو بر این بود که من از مادر زاده شوم، ولی اکنون این زمین خاکی مرا پیش از فرارسیدن اجلم، به بازگشت به سوی تو می خواند."

 

و سپس حالش دگرگون گشت. از جای برخواست درحالی که در چشمانش عزم و اراده موج می زد. از شاخه درختان برای خویش یک چوبدستی ستبر و سنگین ساخت و آن را رو به سمت شهر نشانه گرفت و فریاد برآورد:" با تمام قدرتی که در سخنم بود، روزی خویش از شما درخواست نمودم؛ نپذیرفتید. و حال با نیروی بازوانم حق خویش می ستانم. با زبان عشق و رحمت معاش خویش از شما طلب کردم و شما مردمان اعتنایی نکردید، پس آنرا با زبان نفرت و شرارت می ستانم."

 

گذر زمان از آن جوان مردی سارق، قاتل و تباه کننده جان های مردم به دست داد که هر آنکس را که بر سر راهش ظاهر می گشت از پای در می آورد. وی ثروتی هنگفت فراهم آورد که با آن حمایت حاکمان قدرتمند را  به دست آورد. همقطارانش او را می ستودند، دزدان دیگر بر او رشک می بردند و جماعت مردم از وی در خوف و هراس بودند.

 

مال و مکنت او و جایگاه دروغینش، امیر را برآن داشت که وی را نائب خویش در آن شهر کند- و چنین داستان تاسف باری به دست حاکمان بی خرد نگاشته شد. دزدی و ربودن اموال دیگران نقابی از قانون بر رخ کشید و صاحبان قدرت، حامیان ظلم و جور گشتند.سرکوبی ضعیفان رواج یافت و مردمان به تملق گویی و ستایش قدرتمندان روی آوردند.

 

و این چنین است که طلیعه آغازین خودپسندی ما آدمیان، فروتنان افتاده را به جانیان خطاکار بدل می کند، و از فرزندان صلح و دوستی مردانی آدمکش به دست می دهد. پس نخستین ظهور طمع در انسان، قدرت گرفته و با شدتی هزاران بار قوی تر به سوی آدمی بازگشته و بر تن او فرود می آید.

 

 

زلال آب

لرستان

 

سلام

امروز هم چند عکس از زیبایی های طبیعت رو تقدیم می کنم به شما.

از آرام هم خیلی ممنونم به خاطر راهنمایی شون در کم کردن حجم عکس ها.

 

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

اشک و لبخند: مرگ شاعر، حیات اوست.

سلام به دوستان.

فصل چهارم از کتاب اشک و لبخند از مرگ شاعری زنده دل اما غریب در میان جهل مردمان سخن می گه. نام فصل رو به "مرگ شاعر حیات اوست" ترجمه کردم. امید که مورد توجه قرار بگیره و از خوندن این فصل از نوشته های جبران خلیل جبران لذت ببرید.

 


مرگ شاعر، حیات اوست.

 

بال های تیره شب، شهر را که دست طبیعت جامه سپیدی از برف بر او پوشانده بود، در بر گرفت؛ و در آن حال که باد شمال در اندیشه خشکانیدن باغ و بوستان بود، خیابان های شهر خالی از مردمانی شد که به خانه هایشان رفته بودند تا خویشتن را گرمایی بخشند.

 

در حوالی آن شهر کلبه ای قدیمی جا داشت که از سنگینی بار برف در آستانه فرو ریختن بود، و در پستوی تاریک آن، بستری حقیر با جوانی در حال احتضار که بر نور کم سوی چراغی خیره گشته بود؛ نوری که با وزش باد بر چراغ، سو سو می زد. وی که هنوز در بهار عمر خویش به سر می برد، به روشنی می دانست که لحظه آرامش بخش رهایی وی از چنگال عمر بسیار نزدیک بود. او با اشتیاق ملاقات مرگ را انتظار می کشید و در چهره رنگ پریده اش طلیعه امید، بر لبانش لبخندی غمناک، و در دیدگانش بخشش و آمرزش هویدا بود.

 

او شاعری بود که در شهر اغنیای زنده از گرسنگی در حال مرگ بود. وی را به این دنیای خاکی آورده بودند تا قلب های آدمیان را با سخنان شیرین و پربارش زنده گرداند. او با روح بلند خویش، فرستاده ای بود از سوی خداوندگار آگاهی تا روح آدمیان را تسلی بخشیده و مهربانی بخشد. لیک افسوس که وی این سرزمین بی احساس را بی نصیبِ حتی لبخندی از سوی ساکنان بیگانه اش، شادمانه وداع می گفت.

 

شاعر که واپسین لحظات عمر خویش را سپری می کرد، کسی را بر بالین نداشت جز آن چراغ که تنها همنشین او بود و تعدادی پوستین که وی نجواهای قلب خویش را بر آنان نگاشته بود. با هر چه توان در تن داشت دست ها را به آسمان بلند کرد و دیدگانش را نومیدانه رو به آسمان غلطاند، چنانکه گویی می خواستند از سقف آن کلبه گذر کنند تا ستارگان را از پشت نقاب ابرها ببینند.

 

و آنگاه شاعر گفت: " بیا ای مرگ زیبا، که روح من سخت مشتاق توست. بیا در کنار من و غل و زنجیر این زندگی را از من بگشا که از به دوش کشیدن آن درمانده ام. بیا ای مرگ شیرین! بیا و نجاتم ده از دست همسایگانی که مرا به دیده بیگانه ای نگریستند تنها برای اینکه من زبان فرشتگان را برای آنان تفسیر نمودم. بشتاب ای مرگ با صفا، و دور کن مرا از جماعتی که در کنج تیره فراموشی مرا وا نهادند چرا که من به سان آنان خون ضعیفی را نمی ریزم. ای مرگ مهربان! بیا و با بال های سپید خویش مرا دربر گیر، چرا که همنشینانم را به من نیازی نیست. در آغوش کش مرا ای مرگ، ای مرگِ لبریز از عشق و رحمت! لب هایت را بر لبانم نه، بر لبانی که نه بوسه مادری را چشیدند، نه گونه خواهری را بوسیدند، و نه نوازش سرانگشتان معشوقی را به خود دیدند. پیش آ و مرا با خود ببر، ای معشوق من، ای مرگ!"

 

در همان هنگام، بر بالین شاعر در حال احتضار، فرشته ای هویدا گشت با جمالی ملکوتی و آسمانی، و حلقه ای از گل های سوسن در دست. شاعر را در آغوش کشید و دیدگان او را برهم نهاد تا دیگر هیچ نبیند مگر با چشم دل. بر لبانش بوسه ای نهاد عمیق و طولانی و آمیخته با شرم؛ بوسه ای که لبخندی جاودانی برلبان شاعر نشاند؛ لبخندی نشان از خرسندی. و پس از آن دیگر کسی در کلبه نبود و تنها چیزی که بر جای مانده بود، پوستین ها و ورق هایی بود که شاعر، سخنان خویش را با تلاشی سخت و بی حاصل بر آنان نگاشته بود.

 

صدها سال پس از آن، زمانی که مردمان از خواب جهل برخاسته و طلوع آگاهی را نظاره کردند، تندیسی در یادبود آن شاعر در زیباترین باغ شهر بنا نهادند و هر سال جشنی برپا کرده و یاد او را گرامی می داشتند؛ یاد شاعری که سخنانش آنان را از بند رهانیده بود. آه که چه ظالم است این جهل!

 

 

اشک و لبخند: منزلگه اقبال

 

با سلام

 

ترجمه فصل سوم از کتاب اشک و لبخند رو به شما تقدیم می کنم. اسمی رو که برای ترجمه این فصل انتخاب کردم منزلگه اقبال هست. این بخش به نسبت بقیه کوتاه بود ولی ترجمه اون برای بنده مشکل بود.

 

در ترجمه هر اثری اولین گام این هست که مترجم کاملاً متن رو درک کنه و منظور نویسنده رو دریابه. شاید جاهایی رو که بنده در اونجا به مشکل برخوردم مربوط به این قضیه باشه. امیدوارم که با ادامه کار و ارتباط بیشتر با اثر، ابهامات و گنگی ها برطرف بشه.

 

جمله ای از متن رو به دلیل اینکه خوب متوجه نشدم ترجمه نکردم وبا چند نقطه جاش رو خالی گذاشتم.  


منزلگه اقبال

 

 قلب خسته ام مرا وداع گفت و راهی سرمنزل بخت و اقبال گردید. و از آنجا که مدح و ثنای آن دیار مقدس را از روح من بسیار شنیده بود، چون بدانجا رسید در شگفت شد؛ زیرا آنچه را که هماره از آنجا تصویر کرده بود، درآن دیار نیافت. او به شهری قدم نهاده بود خالی از مقام و مکنت و قدرت.

 

قلبم با دختر عشق به سخن پرداخت و چنین گفت:" ای عشق! خرسندی را کجا بیابم؟ شنیده ام که اینجا نزد تو آمده."

و دختر عشق پاسخ گفت:" او با انجیل خویش به میان مردم شهر رفته تا به موعظه پردازد. او به جایی رفته است که حرص و آز و تباهی بیداد می کند و ما را بدو نیازی نیست."

 

بخت و اقبال در طلب خرسندی نیست...

 

یک روح جاودانی هیچ گاه راضی نشود و هماره درپی تعالی است.

و سپس قلب من رو به حیات زیبایی کرد و گفت:" تو دانش بسیار داری. مرا از راز زن آگاه کن." 

و او در پاسخ گفت:" ای قلب انسان! زن بازتابی است از خود تو. تو هر چه هستی، او نیز همان است و در هر مکان که به سر بری، او نیز همانجاست؛ او چون یک آیین است؛ به شرطی که نادانان تفسیرش نکنند و به سان ماه است اگر ابرها بر او نقاب نکشند. و همچون نسیمی است به شرط آنکه ناپاکان مسمومش نکنند."

 

قلب من سپس به سوی دانش، دختر عشق و زیبایی گام نهاد و گفت:" مرا خردی عطا کن تا مردمان را در آن سهیم نمایم."

و او چنین پاسخ گفت:" تو مگوی خرد، بلکه اقبال، چرا که اقبال حقیقی از برون به دست نیاید، که از درون مقدس ترین موجود هستی به وجود می آید. پس مردمان را در خویشتن خویش سهیم کن."

 

مشغله

سلام

از همه دوستان به خاطر تاخیر چند روزه عذرخواهی میکنم. واقعا بعد از چند روز مشغله زیاد و درگیری (البته درگیری شیرین) با تدریس در کانون و یک سری درگیری های ( این یکی تلخ) اداری و سفری که با خانواده به استان زیبای همدان داشتیم تازه امروز صبح چند ساعتی وقت آزاد دارم.

ممنونم که سر زدید و از دیدن نظراتتون خیلی خوشحال شدم.

آبشار وارک

آبشار وارک-لرستان- بهار 84

 

 

 

در این گرمای تابستان دلم هوای لطافت، سرسبزی و خنکای بی نظیر بهار رو کرده. عکس هایی رو ببینید از آبشار وارْک یکی از آبشارهای زیبای لرستان و چند عکس هم از مناظر زیبای اطرافش.

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

کودک

 

کودک

از تو تا من هزار دره ره است.

من به راز شنفته می مانم.

تو به شعر نگفته می مانی.

 

 

 

 

Child

؛Thousands of vales between you and me

؛Me, a secret revealed

.You, a poem uncomposed

 

 

 

شعر: اسماعیل خوبی

برگردان به انگلیسی : دانشجویان ادبیات انگلیسی دانشگاه لرستان! (نخندینا. همین شعر به این کوتاهی و ترجمه ش رو خیلی دوست دارم.)

 

تک درخت

لرستان-بهار86

 

 

تک درختی رعنا

در بهاری زیبا

سرخوش اما...

تنها

 

 

 

 

 

دست های بی خرما

سلام به شما

یکی از دوستان شعری رو فرستادند و درخواست کردن که اون رو به زبان انگلیسی ترجمه کنم. نام شعر "دست های بی خرما" هست از آقای کیومرث منشی زاده . امید که مورد قبول واقع بشه.

 

 

دست های بی خرما

 

دست های ما کوتاه بود

و خرماها بر نخیل.

ما دست های خود را بریدیم

و به سوی خرماها پرتاب کردیم

خرما فراوان بر زمین افتاد

ولی ما دگر دست نداشتیم.

 

 

Hands Wanting in Dates

 

Our hands were short

.And the dates on palms

We cut our hands

.Cast them toward the dates

The dates fell on the ground in plenty

...But

.No longer had we hands

 

 

و به قول حافظ شیرازی:

"پای ما لنگ است و منزل بس دراز           دست ما کوتاه و خرما بر نخیل"

لینک متن کامل غزل

 

طبیعت لرستان (گَرین و پیرماهی)

سلام به شما

 

 

 

امروز عکس هایی رو که هفته گذشته گرفتم تقدیم می کنم. عکس ها مربوط می شه به منطقه "گرین" و همچنین "پیرماهی" نزدیک منطقه "کاکارضا".

 

 

 

 

ادامه نوشته

اشک و لبخند: دو نوزاد

با سلام به همه دوستان

همونطور که گفتم با امید به خدا ترجمه کتاب اشک و لبخند اثر جبران خلیل جبران رو شروع کردم. ترجمه فصل اول  رو تقدیم کردم. و ترجمه زیر هم مربوط می شه به فصل دوم این کتاب به نام دو نوزاد .

 


"شاهزاده ای بر ایوان قصر خویش ایستاد و خطاب به جماعتی عظیم که بهر کاری گرد آمده بودند چنین گفت: " به شما و به سرتاسر این سرزمین نکو بخت شادباش می گویم میلاد شهزاده ای نورسیده را که  نام و نشان خاندان اصیل مرا به ارث خواهد برد و به حق که از او بر خویشتن خواهید بالید. او دیگر طلایه دار خاندانی بزرگ وبلند آوازه است و آینده درخشان این مُلک بسته به اوست. پس اکنون آواز سردهید و به پای کوبی برخیزید." به یکباره آوای لبریز از شادی و شُکر مردمان، آسمان را غرق در نغمه ای شور انگیز نمود. و این گونه آنان آمدن فرمانروای جبار دیگری را خوش آمد می گفتند  که با حکمرانی سخت بر ضعفا و با استثمار تن و مرگ روحشان، یوق ستم را بر گردن هاشان محکم می کرد. آری، برای چنان سرنوشتی بود که مردم آنگونه می خواندند و به سلامتی امیر جدید خویش جام ها سر می کشیدند.

 

در همان وقت، کودکی دیگر به این دنیا و به آن مُلک قدم نهاد. هنگامی که جمعیت با مدح و ثنای حاکمی مستبد، در بزرگ شمردن قدرتمندان و تحقیر خویش بودند، و فرشتگان آسمان بر ناتوانی و اسارت مردم می گریستند، زنی بیمار غرق در اندیشه بود. وی که در کلبه ای قدیمی و دورافتاده به سر می برد، بر بستری سخت و خشک از گرسنگی در جان کندن بود، و در کنار او طفل نورسیده اش که در قنداقی کهنه پیچیده بودش. او زنی بود جوان، مسکین و بینوا که بشریت وی را طرد کرده بودند و همسرش تحت ستم شاهزاده به دام مرگ افتاده بود با زنی تنها بر جای که آن شب خداوند یاری کوچک برایش فرستاده بود تا او را از کار کردن و از زیر بار زندگی محافظت نماید.

 

چون جمعیت پراکنده گشت و همه جا را سکوت در بر گرفت، زن بیچاره طفل خویش را بر روی پاهایش نهاده و بر چهره او خیره گشت و چنان بر وی گریست که گویی می خواست او را با اشک غسل تعمید دهد. سپس با صدایی کم جان از فرط گرسنگی، با کودک خویش سخن گفت: " برای چه آن عالَم روحانی را رها کرده ای و آمده ای تا با من در تلخی ها و رنج های این عالم خاکی سهیم گردی؟ از چه روی فرشتگان و عرش بینهایت را ترک گفته ای و به سرزمین بی مقدار و پر از مشقت و ظلم و سنگدلی آدمیان پا نهاده ای؟ و من جز اشک هیچ ندارم که بر تو ببخشم؛  آیا قادرم  تو را به جای شیر با اشک دیدگانم خوراک دهم؟ و نیز لباسی از ابریشم ندارم که بر تنت بپوشانم؛ آیا بازوان برهنه و لرزان من تو را گرمی خواهند بخشید؟ حیوانات کوچک در مرغزارها چریده و به سلامت به لانه هایشان بازمی گردند؛ و پرندگان کوچک نیز دانه برچیده و با ارامش در میان شاخه های درختان به خواب می روند. و تو ای عزیز من، جز مادری، نه دلسوز که بینوا و درمانده، هیچ نداری.

 

و آنگاه طفل خویش را در آغوش ناتوان خود کشید و او را میان بازوانش فشرد گویا می خواست دو تن را ،همچون قبل، یکی کند. سپس به آرامی دیدگان را رو به آسمان بلند کرد و فریاد برآورد: " خداوندا! بر مردمان سیه روز سرزمین من رحمت آر."

 

در همان هنگام، ابرهای آسمان از چهره ماه کنار رفتند در حالیکه پرتوهای نور ماه از دریچه آن کلبه حقیر بر دو پیکر بی جان می تابید."   

 

مخمل کوه

 

مخمل کوه یکی از کوه های بسیار زیبای لرستان هست. به خاطر گل سنگ های زیبا با رنگ سبز مخملی که در بهار روی سنگ ها رشد می کنن، به این اسم معروف شده.

 

 

 

ادامه نوشته

لبخند تو

Your Smile

.I want to see Your Smile
But I got only sorrow, suffering
    and blows from You
I have nothing, no light, no silence in me
It seems I don't deserve anything
That is why You are far, very far
But I wish to tell You that
     without You
.My life is a barren desert
.It is all darkness

By: Sri Chinmoy
Excerpt from:  My Flute 

 

لبخند تو

می خواهم لبخند تو را ببینم

لیک مرا از تو تنها اندوه و رنج و نفرین نصیب است.

از خود هیچ ندارم، نه نوری و نه سکوتی

گویی که سزاوار هیچ نیستم؛

و همین است که تو از من دوری، دورِ دور...

اما خوش دارم به تو بگویم:

بی تو

زندگی مرا کویری است بی حاصل،

سراسر ظلمت است و سیاهی.

 

اشک و لبخند: خلقت

 

به نام او که آدمی را از عدم آفرید

 

اگر خدا بخواد ترجمه یکی از آثار بسیار زیبای خلیل جبران به نام "اشک و لبخند" رو شروع کردم. این کتاب دارای ۲۸ فصل هست با موضوعات متنوع درباره انسان و راز و رمز های درون او.

 

فصل اول "خلقت" نام داره که داستان خلقت آدمی رو بیان می کنه. ترجمه این فصل رو تقدیم می کنم به شما به امید این که از خوندن اون لذت ببرید. 


  خلقت

 

"خداوند بخشی از روح خویشتن را جدا نمود و آنرا به زیبایی شکل بخشید.  باران رحمت خویش را بر وی فرو بارید و او را ظرافت و محبت عطا نمود. جام خوشبختی را به او داد و چنین گفت: " از این جام ننوشی تنها مگر زمانی که گذشته و آینده را از یاد بری که خوشبختی چیزی نیست جز اکنون." و جامی از اندوه نیز به وی داد و فرمود: " از این جام بنوش تا معنای لحظه های گذرای شادی را در زندگی دریابی؛ چرا که غم وا ندوه،  بسیار با تو خواهد بود."

 

و خداوند عشقی به وی ارزانی داشت که با نخستین آه حاصل از خشنودی دنیوی، تا همیشه از وی دور گردد؛ و او را جذبه ای داد که با نخستین آگاهی وی از تملق، بر باد رود.

 

آنگاه وی را خردی آسمانی عطا نمود تا راه راست را به او بنمایاند و این خرد را در اعماق قلب و دیده اش نهاد تا نادیده ها را ببیند و در آن عطوفت و محبت به همه موجودات را نهاد. وی را جامه ای از امید بر تن کرد تنیده از الیاف رنگین کمان با دستان فرشتگان آسمانی. و او را در سایه ای از ابهام که همان سپیده دم حیات و روشنی است پنهان نمود.

 

و سپس خداوند آتشی غران از کوره خشم برگرفت و آن را با باد سوزان بیابان جهل، شن های تیز برّان ساحل خودپرستی و خاکی خشن از زیر گام های زمان در آمیخت و از آن انسان را آفرید. آنگاه به انسان قدرتی بی پروا داد که شعله می کشد و آدمی را به جنون می کشاند، جنونی که تنها با برآورده شدن امیال و آرزو ها فرو می نشیند. و در وجود آدمی حیات را که سایه ای از مرگ است جای داد.

 

آنگاه خداوند خنده کرد و گریست. عشق و شفقت بی حدّ خویش را نثار انسان نمود و او را در سایه هدایت خویش گنجانید."

 

فایل PDF برای مقایسه ترجمه با متن اصلی

 

و باز هم شقایق

دشت شقایق-لرستان

 

 

هدیه هایی از دو عزیز مهربان

 

 

 

 

 

ادامه نوشته

هیچ می دانی...

 

 

به نام یگانه نقاش پرده گیتی

 

این بار به دوران خوش دانشجویی برگشتم. یادش به خیر کلاس "ترجمه ادبی ۲" رو چقدر دوست داشتم. هر جلسه استاد چند تا شعر کوتاه به ما می دادند و همونجا سر کلاس ترجمه می کردیم. یادمه اولش که شعر رو پای تخته می نوشتن یه جورایی از قیافه شعر می ترسیدیم ولی یه کم که روش فکر می کردیم و تلاش می کردیم، هر کدوم یک ترجمه از اون انجام می دادیم. بعد استاد ترجمه های هر کدوم از ما رو که مایل بودیم می نوشتن و می دیدیم که هر کدوم از ما یک قسمت رو خیلی زیبا ترجمه کرده بودیم.  

چیزی که اینجا می بینید، ترجمه شعر "شفیعی کدکنی"  به انگلیسی هست که سر کلاس انجام دادیم. من این شعر رو خیلی دوست دارم. فکر کردم بد نباشه شعر و ترجمه اون رو تقدیم کنم به دوستان خوبی که لطف می کنن مطالب بنده رو می خونن. امید که به دل بنشینه.  

 

 

هیچ می دانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم

زان که بر این پرده تاریک، این خاموشی نزدیک

آنچه می خواهم نمی بینم؛

و آنچه می بینم نمی خواهم.

Do you ever know why like a wave

?Incessantly, I decline while evading myself

For, on this dark drape, this stillness nearby

;I do not see what I want

.And do not want what I see

 

سرزمین شقایق ها

لرستان 

بیا...

بیا و ببین صلابت کوه ها و لطافت شقایق های سرزمینم را

 

 

ادامه نوشته

بودن یا نبودن (ترجمه ادبی)

به نام خدا

همه ما عبارت "بودن یا نبودن" رو بارها شنیدیم و گاهی اوقات اون رو در صحبت های خودمون هم به کار بردیم. البته خیلی از ماها نمی دونیم که این عبارت از کجا گرفته شده و یا از زبان کیه و قضیه چی بوده.

اگر دوست دارید بیشتر در این باره بدونید قسمت ادامه مطلب رو بخونید. اگر هم اگر هم قضیه رو می دونید، باز برای خوندن ترجمه بنده می تونید به ادامه مطلب رجوع کنید.

ادامه نوشته

دریاچه گهر لرستان

 

دریاچه گهر

به نام خدای مهربون

 

تا حالا اسم  دریاچه گهر  رو شنیده بودید؟ شنیدید؟ من هم تعریفشو تا دلتون بخواد شنیدم ولی هنوز نرفتم. امیدوارم امسال دیگه بتونم برم و از نزدیک ببینمش و توی آب زلال با آبی سایه روشنش شنا کنم.

 

برای دیدن عکس های دریاچه گهر و آشنایی بیشتر با این دریاچه روی قسمت "ادامه مطلب" کلیک کنید.

 

 

 

این هم تعدادی لینک برای دوستانی که می خوان بیشتر از گهر بدونند:

 خورشید لر

شنا در گهر-عکس

عکس ها و توضیحات

نگین سبز ایران-عکس

دست از سر گهر بردارید!

و این هم هدیه آقای امیر صادقی:

گهر از زبان ویکی پدیا

 

ادامه نوشته

عشق از زبان پیامبر (ترجمه ادبی)

سلام می کنم به دوستان خوبم

متنی که در زیر می بینید(قسمت "ادامه مطلب") ترجمه قسمتی هست از کتاب بسیار زیبای پیامبر به قلم جبران خلیل جبران نویسنده لبنانی. متن به زبان اصلی رو در این جا می تونین ببینید: The Poephet- Love by khalil Gibran

و حالا سخن از عشق...

ادامه نوشته

از بهار 85 تا بهار 86

 

با تقدیم سلامی بهاری به همه شما

 

دوست مهربونم هما خانم من رو دعوت کردن که در یک بازی وبلاگی شرکت کنم و درباره هفت اتفاق مهم که در سال 1385 با اونا روبرو شدم صحبت کنم.

 

1. فارغ التحصیلی: در خردادماه 85 تونستم تحصیلاتم رو  در رشته زبان و ادبیات انگلیسی  در مقطع کارشناسی به اتمام برسونم.

 

2. شغل موقت: بعد از یکی دو روز به عنوان مدرس در یک آموزشگاه زبان مشغول به کار شدم.

 

3. عضو جدید در خانواده: مهرماه 85 برادر زاده عزیزم "علی" زیبا، مهربون، ساکت، باهوش و شاد به جمع ما اضافه شد و شادی و امید رو برای ما به خصوص پدر و مادرم به ارمغان آورد.

 

4. حج پدر و مادرم: هیچ وقت فکر نمی کردم در طول یک ماهی که نبودن این قدر منتظرشون باشم. تمام وجودم پر شده بود از عشقشون. وقتی که برگشتن برکت و قداستی رو که از اونجا گرفته بودن به وضوح حس می کردم. ولی سفره شون اونقدر شلوغ و خسته کننده بود که هر وقت بهش فکر می کنم موهام سیخ می شه!

 

5. شغل رسمی: بعد از سه بار شرکت در آزمون کتبی "کانون زبان ایران" و رد شدن بالاخره در اسفند ماه با من تماس گرفتند تا برای مصاحبه آماده بشم. یک هفته قبل از آزمون ارشد در مصاحبه شرکت کردم. قراره یه دوره سه ماهه آموزشی رو طی کنیم بعد ان شاءالله شروع به کار.

 

6. شرکت در امتحان کارشناسی ارشد در رشته آموزش زبان انگلیسی

 

7. ورود به دنیای وبلاگ نویسی

 

و هفت نفری که باید به بازی دعوت کنم: ..... خوب دوستان وبلاگ نویسی که من می شناسم قبل از من دعوت شدن که!؟ حالا نمی شه ما سنت شکنی کنیم دعوت نداشته باشیم؟ اگه خیلی حیاتیه تا یک چرخی بزنم 7 تا وبلاگ پیدا کنم!

 

 

آبشار بیشه لرستان

به نام خدا  

سلام به شما

 

این بار می خوام یکی از زیباترین آبشارهای کشور رو که در استانم قرار داره بهتون معرفی کنم. لرستان به "شهر آبشارها" معروفه و چیزهایی که می تونین در این استان زیاد ببینین کوه، آبشار و شقایق هست.

بیشه لرستان 

 

 عکس هایی رو که دراینجا می بینین عکس هایی هست از آبشار بیشه در شهرستان دورود.

 

 

 

 

 

 

 

 

آبشار از مسافت دور هم از بین درخت ها پیداست. کوه ها، درخت ها و در کل منظره اطرافش خیلی خیلی سرسبز وزیباست.

این آبشار در ایستگاه راه آهن بیشه قرار داره. برای رسیدن به آبشار باید مسافتی رو بین ایستگاه تا آبشار پیاده رفت. مسیرش طولانی نیست ولی ممکنه برای بعضی ها کمی سخت باشه. اما با دیدن منظره زیبای آبشار همه چیز از یادتون می ره و کلی ذوق می کنین.    

 

 

 

 

 

 

 

 

توی رودخونه ای که سر راه آبشار هست می تونین آبتنی کنین. البته به خطر غرق شدن و سرما خوردگی خیلی خیلی توجه داشته باشین.

 

 

 

 

 

 

 

 

خنکای فضا، لطافت قطرات

ریزی که چهرتون رو لمس میکنن و درخشندگی و روشنی رنگ سبز گل سنگای آبشار رو دیگه خودتون باید وقتی که درست زیر آبشار هستین تجربه کنین و عکس ها از این بابت شرمنده ان. در این لحظه است که نفس کشیدنتون با نفس کشیدن عادی خیلی فرق داره.

 

 

 

 

و این هم عکسی از ایستگاه بیشهایستگاه بیشه لرستان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس هایی رو که دیدین برادر بنده بهار سال گذشته (۱۳۸۵) از این آبشار گرفتن و من مجبور شدم از بین حدود ۹۰ عکس زیبا این چند تا رو انتخاب کنم.

شما هم اگه دوست دارین یه پوستر زیبا از آبشار بیشه داشته باشین من میتونم عکسی رو در اندازه اصلی براتون بفرستم. ولی دیگه زحمت چاپ کردنش به عهده خودتونه.

اگر اطلاعات بیشتری رو درباره آبشار بیشه از جمله موقعیت جغرافیایی اون داشتین من آماده جوابگویی هستم. البته در حد اطلاعاتی که دارم.

 

 

و اینک بهار...

  

                                                                                                                                       یامقلب القلوب و الابصار...                                                                    

و باز یه بهار دیگه از راه رسید. بهار، نماد دگرگونی و نماد جان یافتن دوباره. ما ایرانی ها تقویم خیلی خوب و کاملی داریم. چرخشی بین ماه ها و فصل ها وجود نداره و آغازش آغاز بهاره، یعنی شروع سال نو همراه با شروع فصل نو. من از طرف خودم با تمام وجود سال نو رو به همه دوستان تبریک می گم و از صمیم قلب از خدا می خوام که همونطور که این طور در طبیعت چنین تغییر بزرگی ایجاد می کنه، قلب ها و روان های همه ما رو متحول کنه و شکوفه های ایمان و اخلاص رو در دل های ما بپروره. و این گونه دعا می کنم: " رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِّلَّذِينَ آمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَؤُوفٌ رَّحِيمٌ " . "پروردگارا! بر ما و برادران ما که در ایمان از ما پیشی گرفتند ببخشای و در قلب های ما کینه ای از مومنان قرار مده. به یقین که تو رئوف و مهربانی". خدا یا قلب های ما رو مثل جوانه های پاک بهاری از بدی ها پاک کن.                                                           

 

 

و این هم شعری زیبا از "رابرت لی فراست" شاعر نامی آمریکایی، همونطور که قول داده بودم.

رابرت فراست چهار بار موفق به دریافت جایزه نوبل ادبی شده و اشعارش مورد علاقه بسیاری از مردمه. اون به شعر آزاد علاقه زیادی نداشت و بیشتر به سبک سنتی یعنی اشعار دارای وزن و قافیه و ... تمایل داشت. اون معتقد بود که سرودن شعر نو مثل بازی کردن تنیس با تور کوتاهه. درون مایه شعراش مسائل عادی و ساده بین مردمه و در اون ها طبیعت و زندگی روستایی و... نقش اساسی دارن. شعر هاش در نگاه اول خیلی ساده به نظر می رسن ولی وقتی که اون ها رو با دقت می خونیم متوجه می شیم که دارای ابهام و پیچیدگی خاص خودشون هستن.

امیدوارم از شعر و ترجمش خوشتون بیاد.  

 

A Prayer in Spring
 

;Oh, give us pleasure in the flowers to-day
And give us not to think so far away
As the uncertain harvest; keep us here
All simply in the springing of the year

نیایشی در بهار

آه، در چنین روزهایی ما را با گل ها لذتی بخش

و مگذار به دور دست ها، به حاصل پر تردید بیندیشیم.

بگذار همین جا تنها و تنها در فصل پر نشاط سال بمانیم.

 

 

بازنویسی بند اول:

(آه، در چنین روزهایی ما را با گل ها لذتی بخش

و مگذار به دور دست ها، به حاصل پر تردید بیندیشیم.

ما را بگذار همین جا بمانیم،

تنها و تنها در فصل پرنشاط سال.)

 

 

 

 

,Oh, give us pleasure in the orchard white
;Like nothing else by day, like ghosts by night
,And make us happy in the happy bees
.The swarm dilating round the perfect trees

آه، ما را مسرت بخش در این باغ سپید

نه چون هیچ در روز، که چون اشباح شب.

و دلخوشی ده ما را  در میان زنبور های شاد

که گرداگرد درختان تنومند پراکنده اند.

 

And make us happy in the darting bird
That suddenly above the bees is heard,
The meteor that thrusts in with needle bill,
And off a blossom in mid air stands still.


و ما را شاد کن با آواز پرنده ای پران

که از بالای سر زنبورها به گوش می رسد،

با شهابی که چون داسی لب تیز در آسمان فرو می رود

همانند شکوفه ای که در آسمان گل می کند و آن گاه از حرکت بازمی ایستد.

 

بازنویسی بند سوم:

(و ما را شاد کن با آواز پرنده ای پران

که از بالای سر زنبورها به گوش می رسد،

با شهابی که چون داسی لب تیز در آسمان فرو می رود

و چون شکوفه ای در آسمان گل می کند و آن گاه بازمی ایستد.)

 

 

 

For this is love and nothing else is love,
The which it is reserved for God above
To sanctify to what far ends He will,
But which it only needs that we fulfil.

چرا که این است عشق و چیز دیگری نیست عشق.

عشق همان است که تنها از آن خدایی است که آن بالاست

تا هرآنچه را که وی اراده کند تقدس بخشد

و اما آنچه عشق می طلبد، فقط اجابت ماست.

 

بازنویسی بند آخر:

(چرا که این است عشق و چیز دیگری نیست عشق.

همانی که تنها از آن خداوند والاست،

تا هرآنچه را که وی اراده کند تقدس بخشد.

و اما آنچه عشق می طلبد، فقط اجابت ماست.)

 

 

 

با امید به خدا آغاز می کنم

 

به نام بی همتا نقش بند و یگانه رنگ آمیز هستی

 

همیشه دوست داشتم یه وبلاگ داشته باشم و اون چیزایی رو که دوست دارم توش بنویسم، ترجمه هام رو ، عکس هایی رو که می گیرم و چیزایی که برای خودم جالبه اونجا بذارم. ولی از این می ترسیدم که این کار وقت زیادی بطلبه و نتونم از عهدش بر بیام. حالا بعد از تموم شدن درسم (البته فعلا در مرحله کارشناسی) و پشت سر گذاشتن امتحان کارشناسی ارشد وقتم کمی آزادتره و این موضوع و همچنین تشویق های بعضی از دوستای خوبم  باعث شد که تصمیم بگیرم شروع کنم و به اصطلاح to break the ice تا ببینیم چی می شه.

 

من به ادبیات که ترجمه ادبی هم بخشی از اونه خیلی علاقه دارم و مشتاقم در این زمینه تجربه هایی رو به دست بیارم و وقتی که بدونم یه وبلاگ دارم و هر چند وقت یک بار باید آپدیتش کنم باعث می شه که بیشتر به این کار مشتاق باشم و برای بهتر شدن کار مطالعه بیشتری داشته باشم.

 

سعی می کنم عکس های زیبایی رو از استانم (لرستان) و طبیعتش اینجا ارائه بدم و ترجیح می دم بیشتر عکس هایی باشه که یا خودم گرفتم یا خانوادم. چون این نوع عکس ها محسوس تر و واقعی تر به نظر می آن و این که جدید تر هستن. استان من هر چند از جهاتی محرومه ولی قدمت و پیشینه تاریخی و طبیعتش بسیار غنی هست.

 

خوشحالم از این که الان که دارم اولین پستم رو برای وبلاگ می نویسم می دونم دوستانی دارم که اونو می خونن و نباید منتظر بمونم ببینم کی یه نفر مسیرش به این طرفا بیفته و نگاهی به اون بندازه. به هر حال همین که هر چند وقت یه بار دیدنی از این جا بکنید برای من ارزش داره حالا چه با نظر چه بدون نظر.

 

همه فصل ها ریبایی های مخصوص به خودشونو دارن و از بین اونا فصل بهار من رو بیشتر از همه به وجد می آره. بوی صبح بهاری، جوانه های زیبا با رنگ های آرام و تمیز، شبنم های صبحگاهی روی گلبرگ ها، گل سنگ های مخملی روی سنگ های "مخمل کوه"،  دشت های پوشیده از شقایق های سرخ و گندم زارهای سبز و ... همه هدایای زیبای خداوند به ما در بهارهست. اسم این وبلاگ در واقع ترجمه عنوان شعری هست از Robert Frost  به نام “A Prayer in Spring”  که سعی می کنم در پست های بعدی شعر رو همراه با ترجمه اون به شما تقدیم کنم.

 

و در پایان آیات 55 تا 57 سوره اعراف رو با ترجمه فارسی و انگلیسی از خودم  تقدیم به شما می کنم.

 

بسم الله الرحمن الرحيم

ادْعُواْ رَبَّكُمْ تَضَرُّعاً وَخُفْيَةً إِنَّهُ لاَ يُحِبُّ الْمُعْتَدِينَ (55) وَلاَ تُفْسِدُواْ فِي الأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاَحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفاً وَطَمَعاً إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِيبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِينَ (56) وَهُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذَا أَقَلَّتْ سَحَاباً ثِقَالاً سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَّيِّتٍ فَأَنزَلْنَا بِهِ الْمَاء فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِن كُلِّ الثَّمَرَاتِ كَذَلِكَ نُخْرِجُ الْموْتَى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُنَ (57)

 

 

به نام خداوند بخشنده مهربان

 

55.  پروردگارتان را با تضرع و در نهان بخوانید. همانا خداوند کسانی را که از حد می گذرند دوست نمی دارد.

 

56 . و در زمین بعد از اصلاح آن فساد مکنید و خداوند را با بیم و امید بخوانید. همانا رحمت خداوند به نیکوکاران نزدیک است.

 

57.  او کسی است که بادها را پیش از فرستادن رحمت خویش، مژده دهنده می فرستد تا آنگاه که آن ها ابری گرانبار را حمل می کنند ما آن ابر را به سوی سرزمینی مرده هدایت می کنیم سپس از آن آبی فرو می فرستیم و به وسیله آن هر نوع نعمتی می رویانیم. و بدین گونه مردگان را برمی انگیزیم باشد که پند گیرید.

 

In the Name of Allah, the Beneficent the Merciful

 

 Call upon your Lord with entreaty and in private; He does not love those who go too far

 

 And do not make corruption on earth after its reformation and call upon him with fear and hope; the mercy of Allah is close to those who do good

 

 And He is the One Who sends the winds carrying good news before sending his mercy, until when they carry a pregnant cloud; We guide it along to a dead land, then We send down water from it and grow every kind of fruit. We bring forth the dead in this way so that you may be attentive