عشق از زبان پیامبر (ترجمه ادبی)
متنی که در زیر می بینید ترجمه قسمتی هست از کتاب بسیار زیبای پیامبر به قلم جبران خلیل جبران نویسنده لبنانی. متن به زبان اصلی رو در این جا می تونین ببینید: The Poephet- Love by khalil Gibran
توضیحات بیشتر درباره کتاب و موضوع اون رو بعد از ترجمه متن قراردادم. حتما بخونید! ضرر نمی کنید.
و حالا سخن از عشق...
"آنگاه المیترا گفت: برایمان از عشق بگو.
پیامبر سر را بلند کرد و به مردم نگریست. سکوتی آنان را فراگرفت. پس پیامبر با صدایی رسا چنین گفت:
هرگاه که عشق شما را به سوی خویش فراخواند، در پی اش روانه شوید، هرچند راه عشق دشوار و پر نشیب باشد.
و هرگاه بال و پر عشق شما را دربر گرفت، خود را تسلیم وی سازید حتی اگر تیغ پنهان در پرهایش شما را زخم زند.
و زمانی که با شما سخن می گوید باورش دارید، هرچند با صدای خویش رویاهایتان را بر باد دهد، همچون وزش باد ویرانگر شمال بر باغ.
زیرا همین که عشق شما را بر تخت می نشاند، مصلوبتان نیز خواهد کرد.
و همین که شما را رشد و پرورش می دهد، برگ و بارتان را نیز هرس می کند.
و همین که بر بلندای شما بالا می رود و ظریف ترین شاخه های رقصان در نور آفتاب شما را نوازش می کند، همین گونه در عمق ریشه هایتان فرو می رود و آنان را در حالی که به زمین چنگ زده اند، خواهد لرزاند.
عشق شما را به سان خوشه های گندم گرد خویش می آورد.
و چون خرمن کوبی شما را از پوسته به در می آرد.
و با غربال خویش از پوسته جدا یتان می سازد.
و در آسیاب خویش از شما آردی سپید به دست می دهد.
و خمیر شما را ورز می دهد و قابل انعطاف می نماید.
و آنگاه شما را بر آتش مقدس عرضه می دارد تا اینکه نان مقدس شوید برای میهمانی مقدس خداوند.
این همه را عشق با شما می کند باشد که از اسرار درون خویش آگاه شوید و با این آگاهی، جزئی از جان زندگی شوید.
لیک اگر از ترس خویش تنها در طلب صلح و صفا و سرور عشق باشید، پس همان به که عریانی خویش پنهان دارید و همنشینی با عشق را کنار گذارید،
و به دنیایی بی روح قدم گذارید که در آنجا خواهی خندید اما نه با تمامی وجود، و خواهید گریست اما نه با تمامی اشک هایتان.
هدیه عشق برای شما جز خود عشق نیست و چیزی به شما نخواهد بخشید جز از خویشتن خویش.
عشق نه چیزی دارد و نه از آن چیزی است،
چرا که عشق را خود عشق کفایت می کند.
هنگامی که عاشقید مگویید: "خداوند در قلب من جای دارد." بلکه بگویید: " من درون قلب خداوند جای دارم."
و در این اندیشه مباشید که عشق را راهبری نمایید، زیرا که اگر عشق شما را لایق بداند، هموست که شما را راه می نماید.
خواسته عشق چیزی نیست جز تحقق خویشتن،
ولیکن اگر عاشق گشتید و در این عشق آرزوهایی داشتید، پس بگذارید تمنای شما ازعشق اینگونه باشد:
تمنایتان این باشد که آب گردید و چونان جویباری روان طنین نغمه خویش را برای شب سر دهید.
تمنا کنید که که به رنج حاصل از عطوفت و رافت بسیار پی برید،
که زخم خورده درک خویش از عشق باشید،
و با رغبت و لذت، خون خویش بریزید.
تمنا کنید که صبحگاهان با قلبی در آرزوی پرواز چشم بگشایید و سپاس گذارید برای آغاز روزی نو لبریز از عشق،
و هنگام نیمروز در اندیشه شور عشق بیارمید،
و شامگاهان با ستایش عشق به خانه باز گردید.
و آنگاه با قلبی لبریز از نیایش معشوق و نغمه ستایش بر لب خود را به آغوش خواب بسپارید."
دوستان اگر مایل باشند من می تونم ترجمه ها رو در مقابل متن اصلی قرار بدم تا امکان مقایسه متن و ترجمه آسون تر باشه. اگر این کار رو لازم می دونین می تونید پیشنهاد بدید و من این کار رو انجام خواهم داد.
امیدوارم که متن و ترجمه اون به دل شما بنشینه.
و حالا توضیح کوتاهی درباره خود کتاب:
این کتاب از پیامبری سخن می گه که روزی یک کشتی اون رو در جزیره ای پیاده می کنه. پیامبر می بایست تا مدتی در این جزیره اقامت کنه و منتظر بازگشت کشتی باشه. پیامبر زمانی رو در این جزیره با مردم اون زندگی می کنه اما مدام در آرزوی بازگشت کشتی هست تا او رو به زادگاه خودش برسونه.
و سر انجام کشتی از راه می رسه و قلب پیامبر لبریز از شادی می شه. اما مردم جزیره غمگین و متاثر شده و از او می خوان که در کنارشون بمونه و اون ها رو از حضور مقدسش بهره مند کنه. اما راهی نیست و پیامبر اشتیاق بازگشت به زادگاه خود رو داره.
مردم از او می خوان که با اون ها حرف بزنه. آدم های مختلف درباره چیزهای مختلف از او می پرسن و او مشتاقانه پاسخ می ده. عشق، ازدواج، فرزندان، غم و شادی، بخشش، جنایت و مکافات، لباس، رنج، زیبایی و مرگ و ... و هر کدام از دیگری زیباتر و ژرف تر. هر کدام رو که بخونید بی شک لذت خواهید برد و روحتون متاثر خواهد شد.
و در آخر وداع پیامبر با جزیره و ساکنانش...
و این ها همه نمادها هستن. پیامبر نماد انسان و جزیره نماد دنیا و کشتی نماد...